خدایا این شهید را از من بپذیر
خاطرات حاج حسین رهنمایی پدر شهید:
از همان کودکی طوری او را آموزش داده بودیم که با مسجد و مراسمات عزاداری امام حسین(ع) انس پیدا کند.
از روزی که جذب سپاه گردید و پاسدار شد،او را کمتر می دیدم.
آخرین باری که قصد رفتن به جبهه را داشت باهم در زمین کشاورزی کار میکردیم. نزدیک ظهر بود که گفت باید بروم کار دارم.با موتور رفت و زمانی که برگشت از او پرسیدم کجا رفته بودی؟ جواب داد: به همه دوستان و فامیل سر زدم چون میخواهم به جبهه بروم.
وقتی خبر شهادتش را به من دادند من در کارخانه فیبر مشغول کار بودم.پسر بزرگ و دامادم به من خبر دادند.امیدوارم خدا این قربانی را از من قبول کند.
محمود رهنمایی برادر شهید در گفتگو با مشهدسر:
از روزی که خودش را شناخت به فعالیت در سپاه پرداخت و خیلی به لباس مقدس سپاه اهمیت میداد.آرزویش خدمت در سپاه بود و می گفت بعد از من پسرم مصطفی هم وقتی بزرگ شد باید راه مرا ادامه دهد.
کمال فرجی همرزم شهید در گفتگو با مشهدسر:
با شهید در سپاه آشنا شدم.او سومین فرزند خانواده بود که به سپاه پیوسته بود.روحیات معنوی خوبی داشت و جوان با جاذبه ای بود.اغلب خندان بود و با دوستان شوخی میکرد.با آنکه سن زیادی نداشت و ازدواج هم کرده بود و ظاهرا بچه کوچکی هم داشت اما حضور در جبهه را بر همه چیزها ترجیح داده بود.
در قنوت نمازش همیشه دعا میکرد که شهید شود.با عملش ثابت کرده بود که مطیع محض ولایت فقیه است.


اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند