امام موسی کاظم فرمود: پدر بزرگوارم را با دو پارچه سفید مصری که آن را احرام می بست و پیراهنی که می پوشید و عمامه ای که از امام زین العابدین علیه السلام به او رسیده بود و یک برد یمنی که به چهل دینار خریده بود، کفن کردم.  

من یکی از خدمتکاران و ندیمان مخصوص ابوجعفر دوانیقی و محرم اسرار او بودم. یک روز که به نزدش رفتم، متوجه شدم خلیفه بسیار غمگین و حیران است، او پشت سر هم آه می کشید و دستهایش را به هم می فشرد، نزدیکتر رفتم و سلام کردم آنگاه دلیل اندوه و افسردگی اش را پرسیدم، گفت: صد نفر از فرزندان فاطمه را کشتم ولی بزرگ ایشان مانده و نمی توانم کاری بکنم! گفتم او کیست؟ جواب داد:جعفر بن محمد صادق! شگفت زده اظهار کردم: او آنقدر به عبادت مشغول است که فرصت ندارد به خلافت فکر کند، خلیفه سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: می دانم که تو به امامت او اعتقاد داری و به بزرگی و عظمت او آگاهی، اما من سوگند یاد کرده ام پیش از آنکه امروز به شب برسد خود را از این غصه خلاص کنم {منهج الدعوات ، ص201}